X
تبلیغات
خاطرات نیش امپول - خاطره ی امپول زدن دخترخاله
سلام به همتون امیدوارم حالتون خوب باشه راستی فکر کردم استان جالبی باشه که براتون تو وبلاگ گذاشتم خوب بریم سراغ خاطره :دخترخالم اومده بودخونه ی ماتا باهم کمی دررابطه با انیمیشن سازی کمی به من اموزش بده که یهو حالش بدشد وتب کرد ماهم تنها بودیم خلاصه بردمش دکتر بهش فتم بشینه تاداروهاشو بگیرم دکتربه اون 4تاپنی سلین ویک ویتامین داده بود من دانشجوی پرستاری هستم بهش گفتم بریم خونه خلاصه بردم خونمون راشتش مامانم وخالم رفته بودندمسافرت دو روزه ی کاری این هم باید خونه ی ما می موند میخواستم به مامانم یاخالم بگم حالش بده که نذاشت خلاصه نزدیک های غروب بود که روی تخت دراز کشیده بود عادت داره دمر بخوابه که امپولارو البته دوتاپنیسلین هارو حاضر کردم رقتم وگفتم سلام اون خیلی از امپول می ترسه امپولارو که دیدوحشت کرد نمی دونست چه جوری فرار کنه من هم نامرد در روبسته بودم گفتم بخواب اروم می زنم اونم عاقله قبول کرد رفت دمر خوابیدشلوارشو کشیدم پایین تا زانو گفت اه چه خبره مگه یکم کشید بالا من کشیدم پایین وگفتم نه خیر نمی شه که اوم باش یه نفس عمیق بکش گفت باشه وخوابید پنبه رو که زدم باسنشوچنان فت کرد که نگو منم سوزنو فروکردم دیدم سوزن فرو نمی ره گفتم دریاجونی باسنتو یکم شل کن روغنی نیست گفت باشه بعد دست هاشو سفت کوبید به بالش خیلی اروم اول روزدم گفتم یه خورده بنشین یکم نشست وگفت خوب زدی ها گفتم یکی دیگه هم هست تازه برافردا هم داری چشاش درشت شد ودرباره خوابید به من گفت نمیشه سمت دیگه بزنی گفتم نه چون شب باید اون ور بزنم گلی خیلی خودش رو سفت کرد گفتم شل کن اما شل نکردزدم روباسنش گفتم شلکن دیگه کمی شل کرد تاسوزنوفروکردم ویه ذرهسفت کرد منم دیگه مجبورشدم سوزنو بیش تر فرو کنم تادردش بگیره تابلکه شل کنه خلاصههه تموم شد شورتشو دادم بالا وبهم گفت خیلی باسنم سفت شده پاهام بی حسه گفتم چیزی نیست پاشو تازه قراره شب هم یه ب.کمپایس بخرم وبقیه امپولاش روهم یک سره شب بزنم تا فردا دیگه اذیت نشه 
+ نوشته شده توسط در Wed 12 Jun 2013 و ساعت 6 PM |